تبليغاتX
من منتظرم ،منتظر یک اشاره از جانب دوست
  1. سلام به همه عزیزان
  2. من بر می گردم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 0:14  توسط رویا | 

 

امشب ای چشمه ی خشکیده به یاد که خروشی

دیر گاهی است نبودت به سر از سیل خروشی

 

جام صبرت زنگاه چه کسی پر شده جاری

دانه های در وگوهر به بهای که فروشی

 

راز دلتنگی عاشق زچه رو فاش نمایی

بحر رسوایی نامش زچه رو سخت بکوشی

 

من نبودم که روان ساختم این چشمه ی جاری

بلکه سری است در این همهمه وجوش وخروشی

 

دوش در خواب بدیدم رخ آن ماه پری روی

که سروپا همه دلبری وعشوه فروشی

 

نرگسش مست نمودم لب لعلش همچو مجنون

آنقدر مست که گو تا به سحر باده بنوشی

 

حال در یاد نگاهش همه تن جوش وخروشم

چشمه ای خشک که گشته است کنون جوی خموشی

خدای خوبم مرا به حال خود وامگذار

                                  می دانی که جز تو کسی را ندارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 9:21  توسط رویا | 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم …

گفتی: فانی قریب

     .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش می‌شد بهت نزدیک شم

گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال

     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

------------ --------- --------- --

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم

     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

------------ --------- --------- --

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی …

گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه

     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

--------- --------- --------- --

گفتم: با این همه گناه… آخه چیکار می‌تونم بکنم؟

گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

     .:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.   

----------- --------- --------- --

گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...

گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب

     .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

  ------------  --------- --

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟

گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

     .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟

گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله

     .:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! …  توبه می‌کنم

گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

     .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

------------ --------- --------- -- 

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک  

گفتی: الیس الله بکاف عبده

     .:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

----------- --------- --------- --  

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟

گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم

من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما

.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش

 

در پناه حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 15:0  توسط رویا | 

ماجرا از آنجا آغاز شد که پدر و مادرنسترن به مسافرت رفتند و نسترن رابه مادر بزرگش سپردندو این دو تنها در یک خانه و زیر یک سقف(و اما ادامه داستان) 

 

 اما زمان را برای پاسخ دادن مناسب نمی دید چند روزی به همین ترتیب گذشت تا اینکه عصر پنج شنبه مادر بزرگ به نسترن گفت : نسترن می آیی

  باهم به مسجد برویم ؟ شب جمعه است وبا روزهای دیگه خیلی تفاوت دارد . نسترن گفت برای چی ؟ آخر چرا وقتمون را با رفتن به مسجد هدربدهیم به جای اون شما بیائین یکی از اون داستانهای قشنگتون را به من بگید .

 مادربزرگ دلش گرفت اما به روی خودش نیاورد . گفت : خب پس

نسترن ، مادر تو بمون خونه من برم مسجد برگردم مادر بزرگ رفت و

 

 نسترن باز تنها شد می دونست بیشتر از یکی دو ساعت طول نمی کشد اماباز می ترسید خیالات  ترسناک به سراغش می آمد وقتی به فکر فرو می رفت خودش را در یک مجلس عزامی دید که جسد پدر ومادرش راآنجاگذاشته اند داد فریاد می کشد چرا ، چرا پدرمادرش تنهایش گذاشته اند وبعداز مدتی صدای نالۀ خودش او را به خود می آورد  و خودش را به خاطر فکرهای احمقانه سرزنش می کرد برای اینکه سر گرم بشه ، بلند شد وباغچه ها را آب داد و کنار حوض آب روبه روی گلها روی زمین نشست وشروع کرد با تک تک گلها حرف زد وقتی به گل یاس رسید گویی چراغ دلش خاموش شد گرمای اشک چشماش صورتش را ملتهب کرده بود با آه جان سوزی گفت آخ! که دلم برای یاسمن یک ذره شده می دونی گل نازم،عشق من، یاسمن بود می دونی چقدر دوستش داشتم می دونی چقدر خاطرش را می خواستم، نه نه نمی دونی، نمی دونی . فریادی کشید دستانش را مقابل صورتش گرفت وهای های گریه کرد . آنقدر که دیگر خسته شد . با خود می گفت و نجوا می کرد یک وقتی می خندید گاهی بلند بلند اشک می ریخت دستان مهربانی صورتش را نوازش کرد وشانه هایش رامیان انگشتانش فشرد نسترن فکرمی کرد خسته شده وبه نظرش اینطوری می آید . اما نه

 بوی یاس اونو از خود بی خود کرده بود چشمانش را باز کردودستی که شانه اش را می فشرد در دست گرفت وصورتش را به طرف او برگرداند دختری زیبا با چشمان مشکی ،گیسوانی بلند ولباسی سفید با شالی که تور سفید گلدار بود . حیران شده بود درست نمی توانست او را ببیند بلندی دامنش اورا خیره کرده بود آخه امتداد دامنش معلوم نبود تا کجا ادامه داشت، نسترن آرام آرام دستانش را بالا برد و صورت دخترک را نوازش کرد احساس عجیبی داشت گویا از خیلی وقت پیش اورامی شناخت چشمانش را مالید گفت یاسمن ، یاسمن تویی ؟ صدایی نشنید ترا به خدا یاسمن چرا من

 درست ترا نمی بینم چرا از من دوری می کنی چرا نزدیک نمی آیی دستان دخترک بالا رفت ونسترن راگرم در آغوش کشید اما نه حرفی زد ونه سخنیگفت . بوی عطرگل یاس، آرامش عجیبی به نسترن داده بود یک آن نسترن متوجه شد تمام گلهای باغچه ،ماهی ها، شاخه ها ،های های گریه می کنندماهیهای حوض سرشان را از زیر آب بیرون آورده اند وساکت وآرام اشک می ریزند گفت چه می بینم شما دیگه چرا ؟ آیا بی مهری یار شما را آزرده یا کم محلی دوست ! یاسمن من بگوتویی؟ به خدا دیگر طاقت ندارم نمی دانی از آن موقع تا حالا چندین وچند بار آرزوی مرگ کرده ام نمی دانی دوریت چقدر برایم سنگین بوده وهست چه شبهایی که تا صبح منتظر رسیدن به تو بودم یاسمنم به خدا

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 13:8  توسط رویا | 

خدای مهربونم،خالق نازم،برکت وجودم

نگاه یار و وداع عشق عطشناکش،برای این دل وامانده منه سراپا تقصیر ،که

 دلم در گروه عشق گل یاس در طپش است

مرا ببین ای دلدار زیبای نگارستان

مرا دریاب ای وادی پر نور روشنایی

مرا دریاب که دلم خانه غم وصل است

مرا دریاب که درونم از عشق وجودت در آتشی بس عظیم می سوزد

من و این نگاه پر ز انتظار یار

وای بر این شور شیدایی

وای برمن  که نام حبیب  است و نشان یار نمی بینم

عاشق منم ،که یار به حالم نظر نکرد

ای خواجه درد هست ولیکن حبیب نیست

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بگذار صورت مهربانت را ببوسم معبودم اشک

 چشمان نادمم را پذیراباش و آنگونه که شایسته قدرت لایزال توست، بر

 گناهان کرده و نکرده من قلم عفو و بخشش بکش

آقایم ،مولایم ،صاحب الزمان ،مهدی جان میلاد مولایم حسین(ع) و سردار با

 وفایش بر شما و جد و جده بزرگوارتان خجسته و میمون باد

یا زهرا قسمت میدهم به جان حسین به عشق ابوالفضل العباس حاجات همه را برآورده به خیر کن

همه را عاقبت به خیر و خوشبخت بفرما

 

 درپناه خالق هستی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 20:22  توسط رویا | 

سلام بی بی جانم ،داره تموم میشه ،میره تا سال بعد

بی بی جان

یعنی من نتیجه گرفتم؟ چقدر با خودم کلنجار رفتم که

صبر کن ،صبر کردم بی بی،صبر

هر روزش باهاش حرف زدم گفتم تمام آنچه را که باید

 می گفتم

ولی بی بی ،نتونستم بخوام ازش ،نتونستم اصلا

نتونستم

آخه روم نشد چه جوری ازش بخوام وقتی نخواسته داده

چه جوری سر بلند کنم تو چشاش نگاه کنم بگم ،من،من

 این کمبود رو دارم این و ندارم این و دارم و این و ازت

می خوام

روم نمی شه بی بی، به جان جدت رسول الله (ص)،

روم نمیشه

امشب بی بی آخرین شب جمعه اش بود افطار نکرده

رفتم سراغ شیخ ،یکبار دیگه دعام رو خوندم التماس

کردم دق الباب کردم

گفتم خدایا همش به نیابت بود فقط امشب ازت می

خوام تمام آنچه را که نتونسته ام سر بلند کرده و ازت

بخوام

خدایا قسمت میدم به آبروی بی بی ،به پهلوی شکسته

 همسر مولی علی(ع)ظهورش را نزدیکتر بفرما

خدای نازم قسمت می دهم به عزت رسولت و همت

 مولایم مرتضی علی ،پدر و مادری را شرمنده اولادشان

نکن

خدایا مرا یک آن به حال خود وامگذار

خدای مهربونم ،خدای عزیزتر ار جانم قسمت میدهم به

خون امام حسین و خون فرزند دلبندش علی اصغر ،تمام

کسانی که راهنمای من برای رسیدن به تو هستند، را

 عاقبت به خیر و خوشبخت بفرما

خدای نازم برایم جوری رقم بزن که عاقبت به خیر و

خوشبخت شوم

وگرنه:

چه داند بجز ذات پروردگار

كه فردا چه بازي كند روزگار

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 1:18  توسط رویا | 
باز این دیده نظاره گر غروب خورشید است ،باز این دل ،دلش تنگتر از تنگنای تنهائیست

باز باید داغ عزیزی را بر دل نشاند و مات بنگرد

لاله های سرخ عشق،

شهادت هفتمين اخترآسمان ولايت و امامت ،امام موسي كاظم را

 

به پيشگاه مقدس امام رضا (ع) و امام زمان (عج) وهمه آنهایی

 

که طپش ضربان قلب خود را با آوردن نامشان احساس می کنند

 

صمیمانه تسلیت عرض می کنم 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 0:7  توسط رویا | 

گرمای سوزان خورشید آرام آرام به مهر آمد که

 جایش را با نسیم خنک،عوض کند وبه جای دامن

 طلاییش که گرمایی طاقت فرسا به همراه داشت

 ،توری سرخ، بر سر خلایق بگستراند واندکی نسیم

 مهر بوزد . اما باز با وجود عطوفت خورشید ، هر

 لحظه ای که می گذشت گرما ، بیشتر ناراحتش می

 کرد . نوازشهای شیرین خورشید برایش دردناک بود

 اصلا، نمی توانست تحمل کند ، طاقت شنیدن صدای

 هیچ کس را نداشت نه بلبل نه گل ونه ...

 

با خودش می گفت : والله، به خدا به پیر به پیغمبر

 دیگه به اینجام رسیده ودستش را زیر چانه اش می

 برد ومی گفت فهمیدی ، گفتم به اینجام رسیده و بعد

 از این همه داد وفریاد تنها چیزی که به فریادش می

 رسید قطرات اشک چشمانش بود ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 8:18  توسط رویا | 

شهادت خانومم زینب کبری (س) را خدمت خاندان پاک عصمت و طهارت و

 همه شما عزیزان همراه تسلیت عرض می کنم

بی بی جانم امشب می خوام باهات حرف بزنم ،می خوام باهات درد دل

 کنم،بی بی صبورم ناز ِ وجودم، خدا می دونه چقدر دلم برات تنگ شده ،

 چقدر دلم می خواد که دستان پر از محبتت را بر سرم بکشی و من با

 اشک چشمانم سیرابشون کنم بی بی جان میدونم گناهکارم و حق زدن

 این حرفها رو ندارم ولی خب منم دل دارم خواهان توام ،

بی بی جان ، می دونم بدم ولی من بخدا زینبیم

پستم و کثیفم و غرق گناه و رو سیاه شما زندگیم دادین اما همش شده تباه

شما مردی کردین و منو کشیدین توی راه اما نامردی من منو کشید سوی گناه

خدای مهربونم خودت ظهور آقایم امام زمان را تعجیل فرما

خدایا به آبروی خانومم زینب کبری از سر تقصیرات ما بگذر

خدای خوبم قسمت میدهم به آقایی آقایم امام زمان ، یک آن هم منو به حال خودم وا مگذار

خدای نازم بگذار دستان پر از صفا و محبت و رحمتت را عاشقانه ببوسم

بگذار اشک نیازم را بی رمزو راز بر دامنت بریزم

خدای نازم دلم بد جوری هوایی شده به کی بگم که مسخره ام نکنه

با کی حرف بزنم که نگه نه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 1:52  توسط رویا | 

 

زکویت رفتم ویادم نکردی

 

چرا عشق مرا باور نکردی ؟

 

دل از من بریدی ویارم نگشتی

 

مرا آزردی وخوارم تو کردی

 

تو بر چشمم نگاهی تازه بودی

 

تو قلبم را پر از افسانه کردی

 

تودر یادم طلوعی تازه گشتی

 

نگاهت شمع این پروانه کردی

 

تو با لب های می گونت رسیدی

 

سرای قلب من میخانه کردی

 

دلم می خواست دلدار تو باشم

 

چرا با غنچه ای شادم نکردی ؟

 

چرا گلهای قلبم خار دیدی

 

چرا خار گلم پنهان نکردی؟

 

تویی که عاشق وزارم نمودی

 

چرا حالا پریشانم تو کردی؟

 

تو که دل را پریشان حال دیدی

 

چرا با عشق خود درمان نکردی ؟

 

زکویت می روم شاید که روزی

 

بدانی با من شیدا چه کردی...

         تقدیم به همه کسانی که دوستشان دارم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 13:31  توسط رویا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خدایا ،خدایا من دستان گناهکارم را بسوی تو دراز می کنم و فقط در رحمت ترا می زنم ، ای گشاینده تمام بابهای بسته ،بالهای شکسته ام ،قلب زخم دیده ام و چشمان بیمارم را تو درمان باش

نوشته های پیشین
هفته چهارم اسفند 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
پیوندها
روی ماه خدا را ببوس
چشم به راه
تحلیل گران نو اندیش
سید ذاکر
دنیای قلم
مجنون حسین بن علی(ع)
عمو اوغلی
عاشق
شریف
فرهاد
پریسا
هنر معلمی
دستان سخاوتمند خدا
ترنم
دانلود بازی
احسان
چه می کنه
امیر
مریم
مترجم زبان
قالبهای نایت اسکین
علی
دانلود موزیک برا وبلاگ
یا مهدی
دانلود نرم افزار
قویترین
دیوانگان حسین
متال
تقدیم او
الله
علی آقا(کد آهنگ)
شیطونک
قلب جا مانده
سکوت امیر
ابزار و کدهای رایگان برای زیبا سازی وبلاگ
صادق هدایت
کد آهنگ
آموزشی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


www.montazereh-ou.blogfa.com